محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1291

تاريخ الطبرى ( فارسي )

خوله پيمبر را دعوت كرد كه بيامد و عايشه را عقد كرد و در آن هنگام وى شش سال داشت . گويد : پس از آن خوله پيش سوده رفت و گفت : « سوده ! خدا عز و جل چه خير و بركتى براى تو خواسته است ! » گفت : « مقصود چيست ؟ » خوله گفت : « پيمبر مرا فرستاده كه ترا خواستگارى كنم . » گفت : « راضيم ، بيا و اين سخن را با پدرم بگوى . » خوله گويد : پدر سوده ، پيرى فرتوت بود و از حج بازمانده بود و من پيش او رفتم و به رسم ايام جاهليت درود گفتم ، آنگاه گفتم : « محمد بن عبد الله بن عبد المطلب مرا فرستاده كه سوده را خواستگارى كنم . » گفت : « همشأنى بزرگوار است ، دخترم چه مىگويد ؟ » گفتم : « او رضايت دارد . » گفت : « او را بخوان . » گويد : سوده را خواندم و با او گفت : « سوده ! خوله مىگويد كه محمد بن عبد الله بن عبد المطلب او را به خواستگارى تو فرستاده است و او همشأنى بزرگوار است ، مىخواهى ترا به زنى او دهم ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « محمد را پيش من آر . » گويد : و خوله پيمبر را ببرد كه سوده را عقد كرد . و چون عبد بن زمعه عموى سوده كه به حج رفته بود بازگشت تعرض كرد و خاك به سر خويش مىريخت و بعدها وقتى مسلمان شده بود مىگفت : « آن روز كه خاك به سر مىكردم كه چرا سوده زن پيمبر خدا شده سفيه بودم . » عايشه گويد : و چون به مدينه رفتيم ابو بكر در سنح ، محلهء بنى حارث بن